مدرک لیسانس  

داستان بلند به گونه‌ای از داستان‌ها گفته می‌شود که خصوصیات رمان و داستان کوتاه را هر دو در خود داشته باشد. در داستان بلند درست مانند داستان کوتاه معنا از اهمیت بالایی برخوردار بوده و فشردگی معنایی وجود دارد. همچنین شخصیت‌ها و زمان پیوسته در حرکت هستند، تمامی شخصیت‌ها به صورتی هماهنگ در جهت تصویر معناهای اصلی داستان نقش آفرینی می‌کنند و پیرنگ نیز از استحکام و انسجام بالایی برخوردار است. حال اینکه داستان بلند همچون رمان، شخصیت‌ها را گس

ادامه مطلب  

 

به مناسبت هفته كتاب و كتابخوانی ویژه برنامه ای همراه با معرفی كتاب  در مدرسه هاجر برگزار گردید كه به شرح ذیل می باشد:
 
1- قصه گویی  توسط خانم رحیمی نیكو
2- شعرخوانی توسط یكی از دانش آموزان
3- معرفی كلاس داستان نویسی و قصه خوانی توسط خانم یحیی پور 
4- معرفی كتاب توسط اعضای كتابخانه (رمان هستی و رمان دختری با روبان سفید) - معرفی كتاب توسط خانم رحیمی نیكو ( رمان پیشگو)
5- اجرای مسابقه و اهدای جایزه به برندگان
6- معرفی كتابخانه و فعالیتهای فرهنگی آن
7- ا

ادامه مطلب  

۱۵  

امروز یه رمان ایرانی خوندم به اسم "خاله بازی" از بلقیس سلیمانی. بعضی جاها بد نبود و خب اونقدری کشش داشت که یه روزه تمومش کنم. خیلی جاهاشو زیاد دوست داشتم. ولی خب میدونی، به نظرم یه روزه تموم کردن یه کتاب جز ویژگی های خوبش نیست، یعنی اون کتاب چیپه و ذهنت و سلولای خاکستریتو درگیر نمیکنه. کتاب خوب اونیه که باهاش زندگی کنی و از ترس اینکه تموم بشه روزی ده بیست صفحه بیشتر نخونی. کلا بازم پشیمون شدم از خوندن رمان وطنی! نویسنده های ما نمیتونن نویسنده بو

ادامه مطلب  

 

یه مرد تنها یه کوه غصه نشسته اونجا چه دلشکستهچشمای خیس و یه آه سنگین یه دنیا حسرت نگاهی غمگینانگار که دنیا واسش تمومه عشق دوباره دیگه حرومهدلتنگی یار یار قدیمی با بغض سینش شده صمیمیاون مرد تنها آره منم منم دل شکستم نداره مرهممرهم نداره چشمای خیسم آروم نمیشه من بی تو هیچم
اون مرد تنها آره منم منم یه دنیا حسرت پشت یه لبخندتنهای تنها بدون سایه با اینکه نیستی چشم انتظارهبرگشتنت رو آرزو کرده اشک توی چشماش باز خونه کردهتوی سکوتش یه دنیا حرفه کاش

ادامه مطلب  

معرفی پرفروش ترین کتاب های روز  

اینجا نرسیده به پل»، اولین رمان آناهیتا یارمحمدی است که نویسنده در آن کوشیده تا بخشی از زندگی دختران دهه 60 را نشان دهد./ «یوحنا، پاپ مونث»، رمانی تاریخی نوشته دوناکراس است که در آن، داستان یکی از فوق‌العاده‌ترین و بااراده‌ترین زنان قرون وسطای جهان غرب یوهانا اینگل‌هایم در قالب رمانی تاریخی و هیجان‌انگیز تصویر شده است...

 
 

ادامه مطلب  

تکلیف من  

شکست غرورم فقط برای یکبار
شکست غروری فقط به خاطر تو
رفتی و نبودی ولی
بودی و می خواندم تو را در دلم
بگو تا بدانم تکلیفم چیست؟
سرگردانم سرگردان تر از هر روز دیگر
آیا این همه بی قراری نتیجه ای جز حسرت ندارد؟
چه کسی می خواهد جوابی به من بدهد؟
تمام شد
ولی باز هم غرق در افکار تو به خواب می روم
تا ابد

ادامه مطلب  

مرگ یعنی نبودنت  

زن ها دو دسته اند . دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند . . .
 
عشوه و ناز و ادا بلدند . . .
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند . . .
دورهمی مریم موهایشان را هایلایت کنند یا نه . . .
تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد . . .
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرند ،
او را ببوسد ، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم ، به من تکیه کن . . .
دسته دوم زن هایی هستند

ادامه مطلب  

از یادت ببره!  

گفتم : آدم وقتی عاشق کسی میشهلابد بودنِ با اون کس، کسی رو توو گذشته یادش میاره،جای خالیشو براش پُر میکنه.گفت : نه برادر، عشق حقیقی زمانی اتفاق میفتهکه بودن با کسیبودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره!
بابک زمانیرمان : بعد از ابر

ادامه مطلب  

 

هیچوقت فکر نمیکردم اینجور بری... حالا وقتی حکایت رفتن کسی رو برام تعریف میکنن سرم را با حسرت تکان میدهم و چشمم به دورترین نقطه خیره می شود و من خودم میدانم چه غمی در چشمانم است... تو رفتی و الان نمیدانم حالت را... بی انصاف بودی... باورت نیست بی انصافی ات شاید هنوز... ولی بی انصاف بودی...

ادامه مطلب  

 

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ببین عشق دیوانه من چه کردیدر ابریشم عادت اسوده بودم...تو با حال پروانه من چه کردی؟ننوشیده از جام چشم تو مستم...خمار است میخانه من...چه کردی؟مگر لایق تکیه دادن نبودم؟تو با حسرت شانه من چه کردی؟مرا خسته کردی و خود خسته رفتی...سفر کرده!باخانه من چه کردی؟جهان من از گریه ات خیس باران...تو با سقف کاشانه من چه کردی؟

ادامه مطلب  

نقد کوتاه کتاب Harry Potter and the Cursed Child  

نقد کوتاه کتاب
Harry Potter and the Cursed Child
هری پاتر و فرزند طلسم شده
by John Tiffany (Adaptation), Jack Thorne (Adaptation), J.K. Rowling
ترجمه خانم ویدا اسلامیه
 
اولین نمایشنامه ای بود که خواندم . به عقیده من اگه نویسنده ای باشه که بتونه نسخه ای کاملتر از داستان هری پاتر بنویسه و تمام ناگفته های داستان رو بنویسه و ایده ها و زیبایی های این داستان رو به کمال برسونه ، اون شخص باز هم خانم رولینگ خواهد بود . در این داستان به بخشی از هری پاتر اشاره می شود که در کتاب های سری قبل به طوری

ادامه مطلب  

چه بگویم  

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیست
گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست دیری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم
بر سـقـف فرو ریخـته‌ام چـلچله‌ای نیست در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم
هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نیست بگذشته‌ام از خود ولی از تو گذشتن
مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نیست سرگشته ترین کشتی دریای زمانم
می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نیست من سلسله جنبان د

ادامه مطلب  

دانه ى سوم  

بـِ
از همه ی چیز هایی که حتی برای یک لحظه هم تصویر مبهم و کمرنگ اما آزاردهنده اش را به یادم می آورند متنفرم . حتی اگر خوب باشند ! اصلا بعد او معیارهای خوب و بدم عوض شده است ؛ هر چه ذره ای رنگ او را داشته باشد یا شبیه او باشد و او را به یادم آورد گند ترین چیز دنیاست. اصلا حاضرم همه ی خوبی های دنیا را جا بگذارم ولی با بیشترین توانم بدوم  و از دست او و خاطراتش فرار کنم .
اصلا دیگر نمی خواهم بشنوم کسی حافظ می خواند ! یا یک عمر در حسرت بوی نرگس بمانم اما یک

ادامه مطلب  

والماست و المرباي تين!  

دیالوگی هست كه می گوید هیچ چیز ارزش مردن ندارد. هر روز بی احساسی و افسوس گذشته و نداشته ها را خوردن، نوعی هر روز جان دادن است. هر روز هم كه در خانه را باز نمی كنیم ببینیم كسی در هیبت پاپانوئل جعبه ای به سمت ما دراز كند و آرزوهایمان را تقدیم كند و هاها بخندد!ماست را طرلان، از روستاهای مشكین شهر برایم آورده است. طرلان پیر است و خمیده، نوه اش می گوید برای هركدام تان، ماست كوزه ای انداخته و یك شیشه دوغ كنار گذاشته است. ماست را با قیماق چرب و خوشمزه اش

ادامه مطلب  

 

رویاباز من ماندم و خلوتی سردخاطراتی ز بگذشته ای دوریاد عشقی که با حسرت و دردرفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانه های امیدمدست افسونگری شمعی افروختمرده ئی چشم پرآتشش رااز دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای، این اوستدر دلم از نگاهش، هراسیخنده ای بر لبانش گذر کردکای هوسران، مرا می شناسی قلبم از فرط اندوه لرزیدوای بر من، که دیوانه بودموای بر من، که من کشتم او راوه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و بجز رنجکی شد از عشق من حاصل اوبا غرو

ادامه مطلب  

آرزوهای یک دختر  

از بچگی تا الان هیچوقت نشد اونطور که دوست داشتم مثل یه دختر زندگی کنم ، وقتی هم که داشتم سعی میکردم اطرافیانم بدجور زمینم زدن. از بچگی تا الان روزهای خوبی رو تجربه نکردم. آدم هایی که فکر میکردم خوبن بد ازآب دراومدن و این خیلی منو عوض کرد. وقتی رویاها و آرزوهای کودکانه یه دختر نابود میشه چی از اون باقی میمونه؟. وقتی یه دختر همه ی زندگی آیندش رو بخاطر یه نفر کنار میذاره ، وقتی با همه ی نبودن ها و محدودیت های رابطشون میسازه اون دختر دیگه تو زندگیش

ادامه مطلب  

سلام...  

سلام به اونی که یک روزی همدردم بود ولی نهایتش چیزی جزدرد برامن نبود.سلام به دختری که دیگه نمیتونم بهش بگم سلام...سلام به دختری که قرار بود تا اخر عمر به هم سلام کنیم ولی چی بگم که الان تو حسرت اینکه فقط یکبار دیگه بهش بگم سلام موندم.سلامی که اگه فقط یکبار دیگه ببینمش سلامم چیزی جز اشک نیست.اره سلام به تو که هیچوقت باورم نمیشد اینجوری بخوام بهت سلام کنم...سلام.
 
سلام به تو که یه روزی بهم میگفتیم سلام عزیزم،سلام عشقم،سلام...

ادامه مطلب  

امام خامنه ای - رهبر معظم انقلاب اسلامی  

امام خامنه ای
ایشان عناوین متعددی دارند که عبارتند از:رهبر انقلاب اسلامی، مقام معظم رهبری و ولی امر مسلمین جهان. ایشان دومین ولی فقیه جمهوری اسلامی می باشند.
آنچه  حضرت امام خامنه‌ای را از اکثر رهبران و حاکمان تاریخ معاصر ایران متمایز کرده‌است، نگاه منطقیآن حضرت به سیاست است.
مجاهدت ایشان بر همگان آشکار است به طوری که امام 6 بار در زمان رژیم طاغوت توسط رژیم منحوس پهلوی دستگیر شدند.
  سید علی خامنه ای در زندان در زمان حکومت طاغوت(پهلوی)
شخصی

ادامه مطلب  

 

یک روز هم یکی میاید که مرا برای خودم بخواهد که قلقم را بلد باشد و به من فرصت ناز کردن بدهد ... کسی که با رفتنش مرا از ولیعصر بیزار نکند. یکی که من برایش یکی مثل همه نباشم. ایموجی قلب هایش، لبخندش ، جانم گفتنش هایش، وقفِ عام نباشد... من منتظر کسی هستم که همه در حسرت چشم هایش بسوزند و من ولی هر لحظه که دلم خواست ببوسمش.. میدانی شک ندارم روزی کسی میاید که ممنوعه ی همه باشد و حلال ترینِ من... که برایِ همه همان مغرورِ دوست نداشتنی باشد و برایِ من مهربان تر

ادامه مطلب  

 

من اگه پسر بودم شروع می کردم به دوست داشتن دختری که سنش کمه ! قبل از اینکه عاشق بشه ...قبل از اینکه ... خیابونی ... عطری ... آهنگی ! اسمی ...دلشو بلرزونه !
می دونین ؟! به نظرم دخترای عاشق ترسناک ترین موجودات زمین ان !حتی اگه ماجرایی مربوط به گذشته باشه ...خیلی گذشته ...بعضی تصویرا برای یه مرد خیلی می تونه غمگین باشه ...مثل ...تصویر دختری که توی ماشین کنارته و سرش رو تکیه داده به شیشه و یه آهنگ و با بغض گوش میده ...مثل وقتی که اسم یه مغازه یا کوچه ایی و با حسرت نگ

ادامه مطلب  

بیقراری ها گیجم کرده  

دلم امروز پرتر شده است انگار
قلبم سنگین تر، خشمگین تر، تندتر می زند امروز
نمیدانم چه شده....اما بیقرار م
بیقرار پر حرفی هایی هستم که امروز جایشان را به لبخند های  آرامی داده اند،
بیقرار جیغ زدن ها و هیاهو هایی هستم که در درونم رسوب کرده اند امروز، 
بیقرار خنده ی چشمانم هستم که مات و جدی خیره مانده اند امروز،
بیقرار نفهمیدن ها و نفهمیدن ها و نفهمیدن ها هستم...
بیقرار هرآنچه که در گذشته ام جا مانده،
بیقرار ی قلب را وحشی تر می کند،وادارش می کند به

ادامه مطلب  

فصل سرما...  

روز پنج شنبه انرژی مضاعفی داشتم و کارهای خونه رو سریع انجام دادم... بعدش همسری از نشریه اومد و ناهار خوردیم. فرصتی پیدا شد که کتاب بخونم...
بعضی وقتها این کتابهای رمان مثل فیلم های هندی تمام آرزوهای آدم رو جامه عمل می پوشونن... لااقل اگه طرف تو زندگی واقعی نمی تونه به آرزوهاش برسه با خوندن این سطرها تا حدودی خودش رو جای قهرمان داستان می ذاره و کیفور میشه...
عصرش به اتفاق همسری رفتیم جاده سلامتی و پیاده روی کردیم. هوا ملس بود ولی من یه بافت پاییزه پ

ادامه مطلب  

 

مراقب خوش گذرانی هایمان باشیم
بعضی وقت ها حواسمان نیست که مابین لبخندهایمان دلی فشرده می‌شود، قلبی ترک بر میدارد و نگاهی آرام میچکد
گاهی وقت ها دیگران را غرق میکنیم در گودال قهقهه های تمسخر آلودمان
گاهی وقت ها به رخ میکشیم چیزی را که شاید دیگری همان را از جنس حسرت داشته باشد
این صحنه را دیدید!؟
کودکی را که در سرما گوشه ای از خیابان در خود فرو رفته و دست هایش را به هم میمالدهمانجا نگاهش به کودکی خیره میماند که دست در دست مادرش از جلوی او میگذر

ادامه مطلب  

حال و هوای من  

چقدر آهنگ قشنگی خونده :)
بالاخره یه جایی به درد خورد مرررررسی:)
امروز فازم چی بود:)))) به جان خودم خبری از ساعت نداشتم خودشم که چیزی نگفت:)) امروز بهم گفت اصلا حوصله نداری:|
اگه خدا بخواد فردا رو جبران میکنم :))
بابابزرگ  بالاخره بعد از سه یا چهار روز برگشت خونه...به امید سلامتی همه بیمارا:؟
 
مامان+ الهی عاقبت به خیر شی
من_ به نظرت میشم؟
مامان+ آره حتما میشی
 
+ چه دعای قشنگی بود واسم 
مشکل دانشگاه رفتنم داره حل میشه..با اینکه سخته واسم میدونم اگه برم خ

ادامه مطلب  

آرزوهای کودکی  

کاش چیزی یادت رفته باشدکاش کفشیشالیگل سریکاش پیراهنی یادت رفته باشد...کاش قابلمه ای روی اجاق گازکاش کیف پولی روی کاناپهکاش جاکلیدی ات پشت درکاش گوشی ات روی میز صبحانه یادت رفته باشد.کاش ساعتیعینکیدفترچه ی یادداشتیکاش خودکارت یادت رفته باشد.کاش چیزی یادت رفته باشد وبرایش برگردی...کاش ...کاش معشوقه ی فراموش کاری بودی...بابک زمانی دیروز وقتی شعر بالا رو خوندم، یادم افتاد که منم روزگاری گل سر و روسری و خودکار و دفترمو جا می ذاشتم، البته نه از رو

ادامه مطلب  

تاوان  

 
 
یه وقتایی هست که میدونی نباید یه کاری رو انجام بدی
میدونی انجام دادنش اشتباهه...گناهه...یا چه میدونم هرچی که هست درست نیست
اما انجامش میدی!
بعد که یه روزی چوبش رو خوردی دلت نمیسوزه
به خودت میگی نوش جونم! خودم کردم که لعنت بر...
میگی حقم بود...اشتباه کردم حالا باید تاوانش رو بدم
 
اما خدا اون روز رو نیاره که بخوای تاوان کار نکرده رو پس بدی!
این یکی دیگه خیلی بی انصافیه خدایی.
گاها پس دادن اینجور تاوانها سخت تر و درد ناک تره! آخه آدم خودش خودش رو عذ

ادامه مطلب  

راه چاره چیست ؟  

میدونی 
هنوز مسئله ی دیروز برام درد آور 
خیلی خیلی خیلی دردآورد
داشتم به برکه میگفتم
این تکس و ببین : 
 
همیشه هم حذف كردن راهِ چاره نیست...گاهى باید بعضى ها را نگه داریم،تا زل بزنند به خوشبختىِ مان...كه ببینند بعد از آنها،زندگى همچنان ادامه دارد!
 
گفتم اینو میخوام بزارم پروفایل تلگرامم تا هروقتی که اکانتم فعال بود 
چه یه روز چه یه هفته چه یک سال 
یدونه هم بزنم رو شاسی بزنم رو به روی تختم
تا روزی صد بار ... نه نه 
روزی هزار بار ببینمش
به چنتا طرا

ادامه مطلب  

دامن محبوب...  

 
یک وقت هایی آدم خودش میداند که حالش خوب نیست...!
خودش میداند چقدر فاصله گرفته...دلش تنگ میشود برای آن روزها که فکر میکرده"خیلی آدم بدی است" اما الان حسرت آن روزها را می خورد!!!
گاهی زندگی خیلی سخت میشود!وقتی از عشق دور میمانی،وقتی فاصله می گیری از آنها که دوستشان داری...!وقتی حالت مثل هوای بهاری غیر قابل پیش بینی می شود...!!!
یک وقت هایی اذیت می شوی...از همه حرف ها،همه واکنش ها!یک وقت هایی فقط دلت می خواهد خلوت کنی...تو باشی و سنگش باشد و خدا باشد!سرت ر

ادامه مطلب  

نگاه  

 
"به یاد همه ی آنچه در این پنج روزه دیده ام می افتم ، احساس می کنم چه بسیار دیدنیها که از زیر نگاه من گریخته اند. در خود احساس نقص و کمبود هوش و حواس می کنم. دلم می خواست می توانستم تمامی زندگانی را با چشمهایم ببلعم و به راستی که نبلیعده ام. آنچه به صورت عصاره ای در خاطرم مانده اینا است. قاچاق. افیون. مسجد. سنی . شیعه. خشکی و آفتاب و شن" 
اینها جملات تقریبا پایانی کتاب "دیدار با بلوچ"  محمود دولت آبادی هست . به اینجای کتاب که می رسم با خودم میگم و من چ

ادامه مطلب  

 

همیشه میگفت دوستت دارم ٬منهم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم....از همان حرفهایی ک مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند .همیشه شیطنت داشت...ابراز علاقه اش هم ک نگو...آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی با خودم میگفتم مگر من چه دارم ک همسرم انقدر به من علاقه مند است ؟یکشب کلافه بود ، یادلش میخواست حرف بزند، میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد با او مفصل صحبت کنم ، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم،من هر کاری میکنم برای آسایش و ر

ادامه مطلب  

شب پر درد و روز پر کار  

سلام
دیشب باز تب و لرز شدید کردم . حدود ساعت 3 بود که قلب درد خیلی شدید هم به دردام اضافه شد احساس میکنم انقدر بهم ریختگی اوضاه بدنم به خاطر برق گرفتگی باشه. هنوز گردنم تیک داره و یکدفه بدون دلیل میزنه گاهی هم زبونم شل میشه و کلمات یادم میره اما دارم تلاش میکنم کسی متوجه نشه. تا حدود ساعت 5 صبح درد میکشیدم و گاهی از درد اروم اشک میریختم . اینبار تسبسح مامان بزرگو محکم تو دستم گرفته بودم و گه گاهی سه تا عکس تو کیف پولمو نگاه میکردم و باهاشون دردودل

ادامه مطلب  

زندگی جای دیگری هم نیست (یادداشتی بر فیلم ابد و یک روز/سعید روستایی)  

این یادداشت در شماره اردیبهشت ماه ماهنامه ی سینمایی 24 به چاپ رسیده است.
سال گذشته(نود و چهار) بعد از سال‌ها تصمیم گرفتم هیچ فیلمی را در جشنواره فیلم فجر نبینم، حتی در روزهای جشنواره به قیمت دور شدن راهم، سعی می‌کردم از جلوی هیچ سینمایی رد نشوم و به جای ده روز بی‌وقفه و رگباری فیلم دیدن،  این بار در طول سال فیلم ببینم. کار من شبیه یک بازی بود، شاید شبیه شطرنج؛ مهره‌ها تغییر نمی‌کردند بلکه با بیشتر شدن زمانِ بازی، فرصت بیشتری برای بررسی و فک

ادامه مطلب  

« داستان مسیح (علیه السلام) »  

 

 
 

باسمه تعالی
 
 
« داستان مسیح (علیه السلام) »
 
نام مادر مسیح، مریم دختر عمران بود. مادر مریم، وقتی او را حامله شد، نذر کرد فرزند در شکم خود را، بعد از به دنیا آمدن خادم مسجد (محرر) کند، و او در حالی این نذر را می‏کرد که می‏پنداشت فرزندش پسر خواهد بود. ولی وقتی که او به دنیا آمد و فهمید که او دختر است، اندوهناک شد و حسرت خورد. نامش را "مریم" یعنی خادمه نهاد. پدر مریم قبل از ولادت او از دنیا رفته بود، به ناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مس

ادامه مطلب  

قسمت هایی از کتاب "من او را دوست داشتم" نوشته ی آنا گاوالدا  

- چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ ای کاش ساعت شنی داشتم. آخرین باری که هم دیگر را در آغوش گرفتیم، من شروع کردم. من او را بوسیدم.
- با خودم گفتم: باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
- زنی را دوست داشتم .... سوزان را نمی گویم.... زن دیگری ر

ادامه مطلب  

از سفر کربلا ؛ کاظمین ؛ نجف  

سلام ؛ کمی هم از اونجا براتون بگم ... .. میدونم خیلیاتون رفتین و این نوشته فقط خاطرات من ازسفر اونجاست ؛ما بیستم آبان حرکت کردیم ک برای اربعین اونجا باشیم ، علت حرکت زودهنگاممون هم این بود ک امید داشتیم  چندروز اول خلوتتر باشه و دستمون ب ضریح برسه ؛ البته روزای اول ک رفتیم آنقدر شلوغ نبود ولی بازم دوروبر ضریح خیلی شلوغ بود و نشد به ضریح نزدیک بشیم .ما بیشتر کربلا بودیم و کاظمین و نجف زیاد نموندیم هرکدام درحد چندساعت ! ولی خب تجربه ای شد ک دست جمع

ادامه مطلب  

صبح های رویایی ...  

از بین اوقات شبانه روز، صبح ها رو بیشتر از وقتهای دیگه دوست دارم، یک حس مبهمی به من می گه اگه قرار باشه یک اتفاق خوب در زندگیمون بیفته این اتفاق یک روز صبح روی می ده! برای همین تلفن های صبح گاهی رو هم با امید جواب می دم! از بین وعده های غذایی صبحونه رو از ناهار و شام بیشتر دوست دارم. صبحها ساعت یک ربع به 9، کتری رو روی اجاق گاز می ذارم. تا آب جوش بیاد فلاسکها و لیوانهایی رو که بچه ها بعد از خوابیدن من توش چایی یا شیر خوردند می شورم. بعد تو یکی از فلاس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1