سلام.... امروز یکشنبه 5دی 95 روز برفی سردی است .چند خبر  

زیناب امروز شاهد بارش برف نسبتا شدیدی بود
@zinab news:مرحله نیمه‌نهایی جام حذفی ایران قرعه کشي شد ذوب آهن میزبان تراکتورسازی شد/فارس@Farsnaتهدید دادستانی کره جنوبی به یورش به کاخ ریاست جمهوری سئول

ادامه مطلب  

سفرنامه نواسکوشا (۶)  

  
وارد بازار کشاورزان شدیم. میزهایی سرتاسر ساختمان گذاشته شده بود و هر کس بساطی پهن کرده بود. محصولاتی که کار دست شهروندان همان ناحیه بود. از گلدوزی و بافتنی و لباس و هنرهای دستی و چوبی گرفته تا  سبزی، میوه. نان، ادویجات و انواع اقسام پنیر و مربا و دستپخت های خانگی..
بزرگترین فارمرز مارکتی که تا به حال دیدم بازار قدیمی Jean-Talon  مونترال بود که از سال ۱۹۳۳ کارش را شروع کرده. این بازار بزرگترین بازار کشاورزان، در آمریکای شمالی محسوب میشه. اونجا ب

ادامه مطلب  

ناتو دلشکسته  

یادش بخیر درسی به نام ریاضی 1 با  استاد ارجمند دکتر خورشیدی سال 1389  داشتم سر کلاس
استاد یک اصطلاحی برای افراد عاشق و دل شکسته به کار برد و آن" ناتو دل شکسته" بود.
این شعر تقدیم می کنم به  تمام ناتوهای دلشکسته
 
*****************************************************************************
رفته بودم عاشقی کنم
اندکی مثل آدم زندگی کنم
ندا آمد تو  را نباید شوق این بادیه
تو نخورده مستی ای اهل بادیه
دلم شکست ز این ندا که چرا زدند
قرعه مستی به نام من دیوانه زدند
مگر مرا جه نشان است ز آدمی


ادامه مطلب  

 

ديشب خواب دیدم بهم میگه بدون من هم میتونی
بهم میگه باید بره، مجبوره
یاد همه شون افتادم. بدون همه شون میتونستم. بدون همه شون میتونم. این رو هم واقعا یاد گرفتم. 
ولی نمیخواستم، بدون اون ها نمیخواستم، بدون اون هم نمیخوام. ندارمش، مال من نیست، ولی داره میره. 
اشكال نداره، من باز هم میتونم. این دفعه سبكتره دردش لااقل. 
این دفعه اصلا خودم میخوام برم. میخوام یاد بگیرم رفتن رو
اگه برم، دیگه بر نمیگردم، هیچ وقت! 

ادامه مطلب  

 

خب....
چیز خاصی نشده فقط امروز خیلی دلم گرفته بود..‌‌
رفتم قدم زدم.....ی کوچولو بغض.‌‌..ی دل گرفته‌‌‌‌....هوای سرد....منو منو من....با تنهاییام.....
بریم برای امتحان بتن و تحلیل دو....
راستی ديشب ی کم برف اومد..‌‌.
دیگه اینکه.....من بیس واحدمو پاس میشم....اگه خدا بخاد.....تلاشمو میکنم....
پ ن.اینو ديشب ساعت دو نوشتم اما بلاگفا بالا نمیومد برام

ادامه مطلب  

 

سلام عشقم.سلام نفسم.خوبی فاطمه؟از خدا میخوام همیشه خوب باشی فدات بشم.من خیلی دلتنگم...آره دلتنگ تو...کاش ديشب پیشم بودی و میدیدی که چطور دارم گریه میکنم فقط به خاطر تو.میدونی ديشب چه دعایی کردم عزیز دلم؟از خدا خواستم که همیشه سلامت باشی.هیچوقت ناراحت نباشی غم توی زندگیت نیاد...و آخر دعا از خدا خواستم که مال من باشی.خدا تو خودت میدونی من تحمل دیدن دستاش رو توی دستای کسی دیگه ای ندارم...خدایا قلب من زخم خوردس و درد میکشه خدایا مراقبش باش...خدایا تو

ادامه مطلب  

فقط تنهایی  

این روزا با این سرماخوردگی کذایی و هوای کذایی تر از اون خیل یه وعضیم ... هی میخوابم دو دقیقه نفسم می گیره پا میشم .. ایضا ديشب ! ساعت نمیدونم چند بود که پا شدم دیدم هم اتاقیم خوابش برده ! اما من گشنم بود و با وجود این نفس تنگی لعنتی بیخیال خواب شدم ! پا شدم نودلمو ورداشتم که که بخاطر بسته پلاستیکیش کلی صدا کرد .. و همینطوری شروع کردم خشک خوردنشو کتاب خوندن ؛ قبلشم لامپو روشن کردم ! هم اتاقیم یه تکون یخورد اما بیدار نشد ؛ یعنی چشماشو باز نکرد . منم گف

ادامه مطلب  

« داستان مسیح (علیه السلام) »  

 

 
 

باسمه تعالی
 
 
« داستان مسیح (علیه السلام) »
 
نام مادر مسیح، مریم دختر عمران بود. مادر مریم، وقتی او را حامله شد، نذر کرد فرزند در شکم خود را، بعد از به دنیا آمدن خادم مسجد (محرر) کند، و او در حالی این نذر را می‏کرد که می‏پنداشت فرزندش پسر خواهد بود. ولی وقتی که او به دنیا آمد و فهمید که او دختر است، اندوهناک شد و حسرت خورد. نامش را "مریم" یعنی خادمه نهاد. پدر مریم قبل از ولادت او از دنیا رفته بود، به ناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مس

ادامه مطلب  

ميلاد پيامبر اعظم حضرت محمد صل الله عليه و اله بر تمام انسانها مبارك باد  

یلاد پیامبر اعظم حضرت محمد صل الله علیه و اله بر تمام انسانها مبارك باد.
میلاد پیامبر اعظم حضرت محمد صل الله علیه برتمام انسانها مبارک باد
 



چهل حدیث از پیامبر اعظم (ص) در باره نماز
۱- نماز ستون دین شما است. ۲- نماز سیمای دین شماست. ۳- نماز چهره شیطان را سیاه می كند. ۴- مرز میان بنده و كفر ترك نماز است. ۵- پرچم ایمان نماز است. ۶- جایگاه نماز در دین همچون جایگاه سر در بدن است. ۷- نماز اولین دستوری است كه بر امت من واجب شد. ۸- نماز اولین عملی است كه

ادامه مطلب  

 

قلب کوچیکم ازت پر از زخمای بزرگه...
+ سردرد دارم هنوز... چشام اذیتم میکنن... شیمی باید به خونم... همه چی داغونه من چقد خوشبختم... 
++ دوست داشتن آدما فقط تا جایی که باهاشون رو دروایسی داری، حتی نمیتونی زل بزنی به چشاشون... بعدش تلخه.
+++ رسیدیم به قسمت بارونیه اون چرخه... ديشب البته! نه تونستم بنویسم. 

ادامه مطلب  

تقدیم به شاه شمشاد قدان..  

 
 
عقیل ،بی درنگ دل یک دله کرد، وقتی از درخواست برادر مطلع شد که از او میخواست همسری از طائفه شجاعان عرب برایش برگزیند.راهی خانه حزام شد.در بین راه به این فکر میکرد که هیچ زنی مگر دختر حزام لیاقت صاحب ذوالفقار را بعد از صدیقه کبری ندارد.این را هم میدانست که فاطمه بنت حزام به هیچ خواستگاری جواب مثبت نمی دهد.اما این بار خواستگار فاتح خیبر بود.بعد از صحبت اولیه با حزام مقصود اصلی اش را بر زبان آورد.حزام تا نام علی را شنید بر آشفت و عذر خواست.عقیل

ادامه مطلب  

گلستان عشق  

 
 
هله ديشب به باغ شعر و غزل
سرزدم در کرانه های عشق تو باز
زقفس پر کشيدم از شوق جنون
به هوای ترانه های عشق تو باز
 
*****
 
هله ديشب چو دامنت پر بود
بوی یاس و سوسن وریحان
دم به دم ترانه می گفتی
گل به گل سبد سبد از جان
 
*******
به خدا بگو کجا بودی ؟
تو کجا و باغی از لاله !
تو میان شمع وگل بودی
دور تو هزار پروانه
 
******
به هوای عشق تو مردم
دل زدم به کوچه های غریب
داغ دل تازه شد نصیب غزل
سهم من از شراب ،درد رقیب 
 
 

ادامه مطلب  

دندون درد  

سلام
چن روزی میشه دندون درد دیوونم کرده
دارم خودمو آماده میکنم ک دعوتتون کنیم ولی این دندون درد حالمو بد گرفته ینی تا کارم درست شه فورا دندونام ک اوضاشون خیلی داغونه درست میکنم
ديشب راحت خابم برد ولی پریشب دیگ اشکم دراومد از درد
وایییییییییییییییییییییییی دیگ کی نامه بنیادو میگیرم خدااااااااااااااااااااااااااااا جون

ادامه مطلب  

عروسی روحانی !!! (۲)  

 
صبح صبحانه رو توی هتل به صورت سلف سرویس خوردیم. با اینکه هتلش مجلل و امکانات اتاقش عالی بود صبحانش تعریفی نداشت. عروسی ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر بود. قرار شد یه سری به دانشگاه قدیمی پاشا "یوتی استین" بزنیم، به هتل برگردیم و بعد از کمی استراحت به عروسی بریم.
Univercity Of Texas at Austin یک دانشگاه دولتی و بزرگه با  وسعت۵۸۰ هکتار که در سال ۱۸۸۱ میلادی تاسیس شده؛ با ۵۰ هزار دانشجو و بیش از ۲۴ هزار استاد و پرسنل در رتبه بندی دانشگاههای برتر امریکا در مقام ۱۷ قرار د

ادامه مطلب  

 

همینقدر تلخ و سرد و زهرماریم کنار هم... چه اصراری داریم به باهم بودن...به تحمل هم...
+ ديشب یه شب خوب ِ بد بود. داشتم می مردم. ادعا داشت درکم میکنه، اما نه میکرد... داشت مزخرف تحویلم میداد، مث همه ی وقتایی که درکش نمیکنم و مزخرف تحویلش میدم....من نفس کم آورده بودم، قلبم درد گرفته بود، اون داشت عکس پروفایلشو عوض میکرد... نیمه های شب گفت ی چیزی بگم؟ گفتم، بگو... یادش رفت و خوابید و خوابیدم... همین قدر مزخرف .

ادامه مطلب  

زشت و ساده و جدی  

 
ديشب حوصله ی اینکه بخوام زن خوش اخلاقی باشم ، لباس قشنگی بپوشم  ، چایی دم کنم و میوه ای بیارم نداشتم . حتی پیشنهاد شوهرم برای دیدن یه فیلم امریکایی که میگن یه سری جایزه درو کرده رو هم رد کردم ! 
از راه که رسیدم هی بهانه گرفتم و بدعنقی کردم 
یک لحظه هم نخندیدم و زود خوابیدم ... 
 
+ از اشکالات مودی بودن همینه که یه شب میشی فرشته ی خواستنی خوشگلی که میخنده و میرقصه و شعر میخونه ؛ یه شبم میشی یه ادم عصبی عنق با موهای ژولیده و قیافه ی مضحکی که هر مردی

ادامه مطلب  

 

از زلزله اون شب و اتفاق ديشب مدام در حال ترسیدنم. 
ازترس توی پارکینگمون نمیرم.از خونمون میترسم. از الان که اروم 
زیر پتو دراز کشيدم میترسم.  از یه صدا که از بیرون
خونه بیاد میترسم تپش قلب میگیرم. شبا برام شده جهنم. 
تا نیمه شب توی رخت خوابم بیدارم . و هرکار میکنم فکر نکنم
نمیتونم. و یک درصد هم نمیخوام دست به دامان قرص های 
آرامبخش بشم. و این شرایط بدو تحمل میکنم.
خیلی ضعیف شدم و ترسو. 
خدایا قلبمو اروم کن. ذکرمیگم. آهنگای مورد علاقتو گوش میدم 
تو

ادامه مطلب  

برادرکشی در چالوس  

درگیری دو برادر به دلیل اختلاف مالی به مرگ منجر شد
فرمانده انتظامی چالوس گفت: شخصی با نام "ف.غ" در پی اختلافات مالی با اسلحه شکاری برادر خود با نام "ص.غ" را کشت.
 سرهنگ علیرضا قدیمی با بیان اینکه این قتل ديشب در نزدیکی مجموعه نمک‌آبرود چالوس اتفاق افتاد گفت:بر اساس اعترافات پدر قاتل و مقتول، این دو برادر از مدت‌ها قبل بر سر مسائل مالی اختلاف داشتند و قبلاً نیز با یکدیگر درگیر شده بودند.
  وی گفت: متهم ديشب با استفاده از تفنگ شکاری در خیابان اصل

ادامه مطلب  

خواستگاری  

این حجم از منطقی بحث کردن از من بعید بود .. فقط امیدوارم نشینه به این امید که من بهش قول دادم ...
چرا دل به آ بستم آخه که هر لحظه بخوام جای هر کسی به اون  فکر کنم ؟ :((((((
الان با این شرایط ناخوبم خنده دارترین اتفاق اینه که بخوام به اون فکرکنم .. بیخیال همه این رابطه های مزخرف و آبکی ..
بازم به ادب ایشون که الکی بهم وابسته نشد و راست رفت سر اصل مطلب .. خدایا شکرت که هنوز چشم و گوش بسته ها پیدا میشن ..
با وجود کار ديشب ایشون حالم بهم میخوره از خودم که اجازه د

ادامه مطلب  

361  

بسته ای که مامان فرستاده بود را ديشب باز کردم. از همان اولش که درش باز شد یک عالمه سبزی خشک توی اتاق پخش شد. نبات ها، پالتو و لباس ها همه بوی قرمه سبزی گرفته اند و من ديشب با بوی کوکو سبزی توی اتاقم خوابیدم، و چه بوی خوب و آشنایی بود :دی
بیست و چهار سالگی به سرعت به من نزدیک می شود. و من با خرید کردن های متناوب دارم با خوشحالی تمام، تمام شدن بیست و سه سالگی را جشن می گیرم. سال بدی بود خدایی، خیلی چیزهایش. اما اگر از من بپرسند می گویم در ۲۳ سالگی ام خی

ادامه مطلب  

مرداد از نیمه گذشت ...  

یک روز صبح
قبل از اینکه به آینه چشم بدوزی
تلفن همراهت را بردار و سلامم کن !
و به رسم عادت شیرین گذشته ...
عکس خواب آلودت را برایم بفرست !
مگر می توانم قربان صدقه ات نروم ؟؟!
قول میدهم !!
هیچ چیز به روی خودم نیاورم !
و انگار که همین ديشب
خیلی بی حاشیه و صمیمانه به هم شب بخیر گفته ایم !
خیالت راحت !
من آنقدر دلتنگم که یادم می رود چه بلایی سرم آوردی ...
 
علی سلطانی
.
.
.
.
معصوم نوشت : مرداد از نیمه گذشت و آوار شد بر سرم ... خدا میدونه چی به سر دلم اومد  
اوج مردا

ادامه مطلب  

این نیز می گذرد  

کنفرانس را ارایه کردم اما چه ارایه ای بیشتر شبیه یک کمدی بود ، اول مطالب که  ویک جمله را شروع کردم ویادم رفت می خواستم پایانش را به کجا برسانم ......
خیلی ناراحت شدم ، استاد هم مدام در وسط کنفرانس می آمد درست است که مطالبش خیلی ارزشش از مطالب من بیشتر بود اما رشته کلام از دستم خارج میشد ...
یک جایی هم داشتم توضیح میدادم شاگرد اول کلاس گفت دارد غلط می گوید ؟؟
خیلی ناراحتم  ،برایش خیلی زحمت کشيده بودم اما چه شد ؟؟؟
ديشب فقط 2 ساعت خوابیدم اما چه شد ....


ادامه مطلب  

الهام در همه حال بهترین  

ديشب خیلی خوب بود 
مامان بزرگ از اون قرمه سبزی های معروفش گذاشته بود که هرچی بخوری سیر نمیشی
ديشب یه دور همی 15 نفره شد
جای خاله و همسر و بچه هاش خییییلی خالی بود 
اما خب سه قلوها بیرون از خونه اذیت میکنن براش سخت بود بیاد
بعد شام رفتم آشپزخونه تا میز یلدامون و تکمیل کنم
میز قشنگی شد 
 
 
کمبود جا بود چون میوه ، آجیل ، چیبس و پفک مخصوصا اون پاستیل های خوشمزه رو نشد بچینم
با این حال بازم خوب شد
عکساشون و برای پست های شاخ اینستا گرفتن و مراسم ما شرو

ادامه مطلب  

سنگ روی یخ  

از کافی شاپ هم اومدم بیرون و بلافاصله رفتم شرکت قبلیمون که مدیره انبار بودم دوباره درخواست بازگشت مجدد به کار دادم 
هنوز که بهم زنگ نزدن . واااای اگه زنگ نزنن که حسابی سنگ روی یخ شدم .....
اتفاقا ديشب تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم ....
به خودم به زندگیم به آیندم ...جالبه به نتیجه ای هم نرسیدم !
چهارشنبه هفته آینده هم جشنه پسر داییمه . قرار شده شب چله برای خانومش اون موقع بیارن.
منم دعوتم ؟  
یعنی برم ؟؟؟؟
آره میرم .... من که یک پسر دایی بیشتر ندارم ! 
 

ادامه مطلب  

14  

ديشب خوابای عجیب غریب زیاد می دیدم . اغلب افرادی که تو خوابم حضور داشتن کسانی بودن که تو زندگی واقعیم باهاشون در ارتباط بودم و حرف هایی تو خواب بهم میزدن که شنیدنش از جانب اون شخص خاص خیلی عجیب و غیر معمول بود طوریکه یهو حس میکردم که دارم خواب میبینم و از خواب بیدار میشدم . تا صبح چندین و چند بار بیدار شدم . سه روز آینده رو میخوام نرم دانشگاه . تاریخ آخرین دونه ی غیبتیه که میتونم بخورم اما درسای دیگه جا دارن هنوز . جمعه شب با اکسم داشتیم حرف میزدی

ادامه مطلب  

هزار راه نرفته  

ديشب خواهر بهنام بهم خبر داد که بهنام حالش چند روزه خیلی بده...
از شدت افسردگی جنون بهش دست داده ....
بردنش آسایشگاه بستریش کردن .
خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم ولی خب چیکار میتونستم بکنم ...! هیچی
مثله همیشه فقط باید شاهد میبودم و فقط تماشا میکردم !
دلم خیلی گرفته از همه چیز ......
قبلا هر وقت دلم میگرفت با امیرحسین حرف میزدم . مشکلاتمو بهش میگفتم و واقعا هم سبک
میشدم ... ولی الان دیگه نمیتونم باهاش راحت حرف بزنم ....
میگن بعضی وقتا ادم باید خودش و خاطراتش

ادامه مطلب  

 

ديشب بود که یه پیام دادگفت تاحالا گریه کردم
توماشین بودم بادوستام که دنیا روسرم خراب شد
رنگش زدم گفتم ازتلگرام بهت پیام دادم خیلی ناراحت بود
اما نمیشدباهاش حرف بزنم پنج دقیقه نشداومدم خونه
هرچی بهش پیام وزنگ زدم هیچ جوابی نداد
هرکاری کردم هیچی نگفت خیلی منتظرموندم اما خبری نشد
خوابیدم صبح درجواب اون همه پیام من فقط یه زنگ زد
ونه پیامی نه سلام صبح بخیری ولی من بازتوتلگرامش
چندتا متن عاشقانه فرستادم بعدگله کردم که چرا همچین
میکنه که سرظهرد

ادامه مطلب  

Maze runner  

کلاس زبان میدترم داشتم نرفتم،فردا کنسرته خواننده ییه ک خیلی دوسش دارم و هیشکی نیس باهاش برم،نماز نمیخونم، کتاب درسیام از اول ترم درشون باز نشده،شنبه امتحان ترم دارم و باید هرچی طرح از اول ترم بوده تحویل بدم، دوشنبه امتحان رانندگی دارم و هنوز اندر خم پارک دوبل موندم، ف ع  فکشو عمل کرده باید برم عیادت ولی کلی کار و درس دارم، ی یارویی عاشقم شده یکی دیگرو فرستاده جلو نمیدونه من مث وحشیای امریکای جنوبیم،اتاقم همیشه بهم ریختس، انگشت شست پام بعد

ادامه مطلب  

جهاز چیدن ( خاطره دو روزم تو یک پست)  

دیروز مامان و بابا و محیا رفتن خونه عمه برای جهاز چیدن 
از اون ورم مامان بزرگ و داماد و عمه راه افتادن که برن برای جهاز 
از صبح رفتن تا حدود ساعت هفت،  هفت و نیم 
من و داداش ناهار. نخوردیم..  راستش نه من حس داشتم برم از اون ور حیاط یه چیزی بیارم درست کنیم نه داداش 
مامان اینا که برگشتن مامان گفتن یه خبر 
گفتم چییییی 
گفتن عمو اینا از دبی اومدن 
منو بگین کپ کردم چون قرار نبود بیان چون ديشب پریشب مامان با زنم حرف زده بودن جوری عنوان شده بود که نیان

ادامه مطلب  

 

نوشته های نیکولا را که می خوانم دلم می گیرد. یک زمانی من هم فکر می کردم می توانم نیکولا بشوم، یا نیکولاوار بنویسم. یک زمانی فکر می کردم خیلی چیزها می توانم بشوم، خیلی چیزها می توانم داشته باشم.
هر انتخابی که می کنیم، خیلی از راه ها را برای خودمان می بندیم. مدت هاست همین باعث شده از انتخاب کردن بترسم. می ترسم از راههایی که بر روی خودم می بندم. شاید خیلی بیشتر می ترسم از راههایی که بر روی خودم باز می کنم. به هر حال، قبل از هر کاری خیلی فکر می کنم، کر

ادامه مطلب  

 

از دیروز عصر دارم از حرص میترکم. توو کتم نمیره چطور آدمی که میگه یه حسی نسبت به من داره، منو مجبور به کاری میکنه که اصلا خوشم نمیاد و راضی نیستم. همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که گیج عصبانیت بودم و با یه لبخند فیک رضایت مندی چندش آور، اون کار رو انجام دادم. تا برسم خونه، مدام داشتم به خودم میگفتم آروم باش، نفس عمیق بگیر، ولش کن؛ ولی نتونستم ولش کنم. بدتر عصبی شدم و تمام حس تنفرم رو بالا آوردم. حرفای سنگینی میزدم، متوجه بودم، حرفهایی که حاضر بودم

ادامه مطلب  

شهریار  

آمدی درخواب من ديشب چه کاری داشتیای عجب ازاین طرفهاهم گذاری داشتیراه راگم کرده بودی نیمه شب شایدعزیزیاکه شایدبادل تنگم قراری داشتیمهربانی هم بلدبودی عجب نامهربانبعدعمری یادت افتادکه یاری داشتیسربه زیرانداختی وگفتی آهسته سلاملب فروبستی نگاه شرمساری داشتیخواستم چیزی بگویم گریه بغضم راشکستنه نگفتم سالهاچشم انتظاری داشتیبانوازش می کشيدی آه ومی گفتی ببخشسربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتیوقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی منشایدازدیوانه ی

ادامه مطلب  

 

ديشب وامشب بزرگترین شب سال هستش  بیایید همگی برای کوتاه شدن بزرگترین و طولانی ترین انتظار دعا کنیم...اللهم عجل لولیک الفرجبسم الله الرحمن الرحیماللهم کن لولیک الحجة ابن الحسنصلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعةو فی کل الساعةولیّا و حافظاوقاعداً و ناصراو دلیلا و عیناحتی تسکنهُ عرضک طوعاو تمتعهُ فیها طویلابرحمتک یا ارحم الراحمینشصت ثانیه دیر امدن صبح زمستان باعث شده یلدا همه بیدار بمانیم.چهارده قرن نیامدبسر فاطمه،اما شد ثانیه ای تشنه

ادامه مطلب  

137.  

- بی محابا می باره.
آسمون کل ديشب رو بارید، همینطور همه ی امروز صبح. با اطمینان میگم، چون هنوز سرماش از تنم بیرون نیومده. می دونی قشنگ ترین بخشش چی بود؟ هیچکدوممون پیشنهاد لغو برنامه رو ندادیم. از کوه کشيدیم بالا و یه جا برای نشستن پیدا کردیم و یه صبحونه ی خوب خوردیم. برای خودم هم عجیب بود که هیچکدوممون حرفی از بی خیال شدن نزدیم. سلفی نگرفتیم. از خیس شدن لباسامون غر نزدیم. نه من چیزی از مزه ی آش گفتم نه اون از املت و اصلا نفهمیدم ازش راضی بود یا نه

ادامه مطلب  

هشتاد و نهمین نيو فولدر (89)  

وقتی حس و حالش نیست، یعنی نیست دیگه بابا... 
همیشه که قرار نیست حس و حال همه چیز باشه و بهمون خوش بگذره. دلم یکم خواب میخواد. کار هر شبم چی شده؟ یه لیوان قهوه!  اصلا نمیدونم چه طعمیه و چه جوریه. شاید با شیر و شکر قاطی، شاید تلخ تلخ. شاید قلابی، شاید اصل. مهم نیست. مهم اینه که با خوردنش بی خوابیت رو فراموش میکنی. شاید حتی قهوه ای که میخورم تاثیر نداشته باشه و این تصوری باشه که تو ذهنم ساختم "اگر قهوه بخورم همه چی روبراهه". شاید بشه کابوس های شبانه رو ب

ادامه مطلب  

نکنه منظورش منم؟!!!  

یه چیزی بخواد ذهنت و مشغول کنه نگاه نمیکنه الان وقت داری نداری سر کلاسی توی مهمونی پشت فرمونی... به هیچی کار نداره میاد توی ذهنت فکرت و مشغول میکنه و مجال هیچ کاری رو بهت نمیده مثل الان که سر کلاس تخصصی هستم، استادم داره یه مطلب مهمی رو میگه ولی من گوشی دستم گرفتم اومدم تا برات بنویسم بنویسم تا بلکه کمی آروم بگیرم میدونی اون حرف ديشب این عکس الان نکنه...... این فکر اومد تو ذهنم که نکنه منظورش منم! و این یعنی...... ولش کن نه نه نمیشه ولش کرد سر دردم دا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1